تبليغاتX
توشه
توشه


هر سفری را زاد و توشه باید



ارزش سختی های روزگار را باید دانست،

آنها آمده اند تا ما را نیرومندتر سازند.

ارد بزرگ

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:21 توسط الهه_و |



تو گفتی من به غیر از دیگرانم       چنینم در وفاداری چنانم


 تو غير از ديگران بودي كه امروز        نمیدانی نمی پرسی نشانم

در آن چشمان افسونگر چه داری؟     

در آن دل غیر شور و شر چه داری؟

گهی می رانی و گه می نوازی   

بگو ای نازنین در سر چه داری؟

           مرا در عاشقی پروا نباشد               

 دلم را بیم از این غمها نباشد


از آن ترسم كه از بسياري غم   براي عشق در دل جا نباشد

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:38 توسط الهه_و |




دنيا هيچ است و كار دنيا همه هيچ

اي هيچ، براي هيچ، بر هيچ، مپيچ

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 1:23 توسط الهه_و |



توهین ها مانند سکۀ تقلبی اند .

ما ناگزیریم آنها را بشنویم ،

ولی مجبور نیستیم قبولشان کنیم .

رسورجن

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 14:7 توسط الهه_و |



 

تنها با وزیدن یک نسیم به دیدار بهاری دیگر از زندگی خویش خواهم رفت...

آن نسیم از لابه لای اقاقی ها، سپیدارها و نسترن ها می آید

من نسیم نیک بختی را همراه با آرزوهای زیبا به مهربانی هایتان 

تقدیم میکنم

روزگارتان خوش

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 12:5 توسط الهه_و |



 

پيران جهان ديده براي گفتگو

مانع تراشي نمي كنند

ارد بزرگ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 16:13 توسط الهه_و |



الهه با خودت حرف بزن

عوض شدي، وابسته شدي، مراقب باش تا كجا ميروي،

داري به تعلقات دنيا دل مي بندي

دنيا اين نيست كه تو براي خودت ساختي، ساخته هايت را دوباره مروركن

دوباره رها شو...از همه چيز و همه كس، دوباره خودت را با خدا ببين وبس

قدمهايت را محكم بردار وتنها و تنها...، همانطور كه واقعيت به تو مي گويد،

دستت را به زانو بزن مثل هميشه و بلند شو و بايست،

پاهايت را محكم بر زمين بزن،

همانطور كه تا بحال تنها قدم برداشتي، و دوباره حركت كن تا بي نهايت 

 هرگز به انتظار كسي نباش، دستهايت را در باد رها كن و

 هرگز به انتظار دستاني نباش كه تو را از باد بگيرند،

با نسيم شروع به وزيدن كن و به هر كجا كه ميرود برو

تو ساكن شده اي، سكون در تو نمي گنجد

رهاتر ازين، رها تر از ين باش و سبز تر از آنچه كه در چشم آنان كه سبز

مي بينندت باش

آبي باش و آبي تر از آنكه ديگران ادعاي آبي بودنت را مكنند

و گونه هايت را مثل هميشه سرخ نگه دار....

                                           سرخ تر از آنچه كه سرخ مي پندارند

خستگي را دور بينداز و استراحت را به وقتش بگذار،

بگذارش براي روز آخر، روز رفتن، روز رهايي از تن

رهايي از زخمها

تو سالهاست كه معجون تنهايي را چشيده اي، پس هراس براي چه...

باز هم بنوش،

الهه خود بسوز تا قبل از آنكه تورا بيرحمانه بسوزانند، خود بسوز...

كنم هرشب دعايي كز دلم بيرون رود مهرش      ولي آهسته مي گويم خدايا بي اثر باشد

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 8:54 توسط الهه_و |



 

چو بسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من

نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من


ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:6 توسط الهه_و |



این مطلب رو در وبلاگ یکی از دوستان جدید مجازی دیدم که

 تامل برانگیز بود

نه میخوام ازین تفکر حمایت مطلق کنم و نه  به طور مطلق رد کنم

ولی نمیشه واقعیت جامعه رو نادیده گرفت و

واقعیت در این متن بیداد میکنه:

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سقف دهانم

اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 0:22 توسط الهه_و |



امروزم مثل دیروز خسته و تنها ...

دوستم با همه محبتش  برام یک پیام فرستاد که :

زیبایی زندگی اینه که :

بی خبر دعات کنن ،

نبینی و نگات کنن ،

ندونی و یادت کنن.

من در جواب فرستادم :

زندگی هیچ زیبایی نداره ،

فقط خودمونو گول می زنیم تا عمرمون سپری شه

باید یه جوری بگذره

دوستم دوباره پیام فرستاد که :

گفتم:خدايا از همه دلگيرم گفت:حتي من؟

گفتم:خدايا دلم را ربودند! گفت:پيش از من؟

 گفتم:خدايا چقدر دوري؟ گفت:تو يا من؟

گفتم:خدايا تنهاترينم! گفت:پس من؟

گفتم:خدايا کمک خواستم. گفت:از غير من؟

گفتم:خدايا دوستت دارم. گفت:بيش از من؟

 گفتم:خدايا انقدر نگو من! گفت:من توام، تو من

من با همه بغضم جواب پیامو دادم :

این ها همش شعر و حرفه

وقتی دلت گرفته و یک دنیا مسولیت رو سرت ریخته و

هیچکی کنارت نیست که حتی از نظر روحی حمایتت کنه و

وقتی سنگین شدی سرتو رو پاش بگذاری که آرومت کنه

غیر از خدایی که نمی بینیش و صداشو نمی شنوی ...

اگه این دنیا احتیاج به همراه نداشتیم و خدا برای ما کافی بود

خدا آدم و حوا رو زوج خلق نمیکرد

خودش گفته زن و مرد رو برای آرامش همدیگه خلق کرده

(با معذرت از خدا جونم )پس باید پای حرفشم باشه

دوستم بازهم پیام فرستاد که:

کاش دستانم آنقدر بزرگ بود که

چرخ فلک دنیا را به کام تو میچرخاندم

من با همون بغض تو گلو فرستادم :

فلک به کام ما نباشه گله ای نیست

به بی مزه بودنش عادت کردیم

دیگه حداقل کاممونو تلخ نکنه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:6 توسط الهه_و |




                                                                             

                                                   مرگ        

                                                                           

                                                                  

 

مرگ میخواهم خدایا ، دنبال آرامشم ، چندی ست که دنبالش میدوم و به هیچ مرسم

خداوندا مرگ نعمتی ست ، چه زیبا خلقتی ست ، مرا مرگ درمان میکند

آرزوی رفتن دارم ، ماندن درد دارد ، درد....

دو نعمت را به همه میدهی و آن تولد و مرگ است و مرگ

نعمت مرگ مرا کی خواهی داد ، کی به آرامش خواهم رسید

الهی تمام وجودم شکسته است

شکسته هایم ناپیدا و گم است

دوباره چگونه مرا طراحی میکنی؟؟؟

قلبم دیگر نمیزند

و هوا سرد است

و خانه تنگ ، تنگ و تاریک ...

و پل ها ویران شده اند ،

عجب سرد است و دلم تنگ است.............

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:10 توسط الهه_و |



 

    

با نام رضا به سینه ها گل بزنید

با اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هر زمان گرفتار شدید

بر دامن ما دست توسل بزنید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 14:4 توسط الهه_و |



آمده ام ، آمدم ای شاه پناهم بده
 
خط امانی ، ز گناهم بده
 
ای حرمت ، ملجأ درماندگان
 
دور مران از درو راهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از درو راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 16:32 توسط الهه_و |



بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 15:52 توسط الهه_و |



ساغرم شکست ای ساقی

 رفته‌ام زدست ای ساقی

برموج غم نشسته منم در زورق شـکستـــه منـــم ای نـاخـــدای عــالـم

تا نـام مـن رقـم زده‌شـد یکبـاره مـهـــر غـم زده‌شــد بــر ســرنـوشت آدم

حکایت از چه‌کنم؟ شکایت از که‌کنم؟

که خود به دست خود آتش بردل خون شدة نگران زده‌ام


+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 22:25 توسط الهه_و |



 

السلام علیک یا بنت الرسول لله

السلام علیک یا  بنت موسی بن جعفر

السلام علیک  کریمه اهل بیت

باعث افتخاره که در سال ۱۳۹۰ تولدم با ولادت خانم در یک روز قرار گرفته

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:59 توسط الهه_و |



 

یاد من باش، اگه خوابی ، اگه بیدار

به همین بهانه یک شب ، حتی یک بار ، یاد من باش

یاد من باش اگه دنیا با تو مهربون نمی شه

مث عکسای من و تو زندگی جوون نمی شه

یاد من باش اگه سنگم ، اگه خاکم ، اگه رودم

برا تو خاطر ه گفتم ، واسه تو خاطره بودم

اگه بارون و بیابون ، من گم کرده تو چشماش

گاهی وقتا مهربون شو ، گاهی وقتا یاد من باش

ساده بود اما برا من که یه دلشکسته بودم

مث طوفان روز رفتن کوله بار بسته بودم

یه روز از تو جون گرفتم ، یه روز از تو دل بریدم

از همه دنیا گذشتم ، به همه دنیا رسیدم

ساده بود اما تو جاده دست و پام جا گذاشتم

شب دل بریدن از خود ، همه رو تنها گذاشتم

دریا دلواپس من شد ، منو دید به گریه افتاد

منو بشناس اگه بارون ردپام برده از یاد

یاد من باش ، یه پلاکم ، یه نشونه زیر خاکم

مث لاله ها غریبم ، مث عاشقا هلاکم

اگه بارون و بیابون من گم کرده تو چشماش

گاهی وقتا مهربون شو ، گاهی وقتا یاد من باش

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 22:16 توسط الهه_و |



 

 

خودم تنها ، تنها دلم

چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا

به سینه ی دریا دلم

تو ای خدای مهربان ،

 تو ای پناه بی کسان


به سنگ غم مشکن دگر

چو شیشه مینا دلم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 17:50 توسط الهه_و |



 

حس و حالم خوش نیست

 بی تو دل داغونه

یکی باید باشه

 تو رو برگردونه ...

                                          لصفا به ادمه مطلب برويد


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 17:46 توسط الهه_و |



 

 

شک کرده‌ام...؟ به آمدنش شک نمی‌کنم!

یا این‌که به نیامدنش شک نمی‌کنم؟

این یوسف من است که در باد می‌وزد

هرگز به عطر پیرهنش شک نمی‌کنم

یک صبح با نسیم می‌آید به دیدنم

به عطر یاس و نسترنش شک نمی‌کنم

خورشید گفته است که یک صبح می‌رسد

هرگز به صحّت سخنانش شک نمی‌کنم

بی او پرنده‌ای که به فردای کوچ رفت

آوارگی شده وطنش (شک نمی‌کنم)

این چشم انتظاری هر روز غرق اشک

یعنی به صبح آمدنش شک نمی‌کنم

شک کرده‌ام که پشت در خانه‌ام کسی‌ست

اما به طرز در زدنش شک نمی‌کنم

                                                              برگرفته از وبلاگ (ادبی )

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 13:7 توسط الهه_و |



 

به تو نامه می نویسم

به تو ای همیشه در یاد

که به اسم تو رسیدم

قلمم به گریه افتاد...

                                                                               لطفا به ادامه مطلب بروید


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 23:16 توسط الهه_و |



 

ساده باش ،

                   آهوی دشت زندگی خیلی زود با نیرنگ میمرد

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 8:24 توسط الهه_و |



                                               

منم سرگشته‌ی حيرانت ای دوست   كنم يك باره جان قربانت ای دوست

تنـــی نـــاسـاز شـوق وصـل كـويت    دهم سر بر سـر پيمانت اي دوست

دلــی دارم در آتــش خـــانه كــــرده    ميـــان شعـــله هـــا كـاشانه كـرده

دلـــی دارم كه از شــــوق وصـــالـت   وجـــودم را ز غـــم ويـــــرانه كــرده

مـــن آن آواره‌ی بشــكسـته حــالـم    ز هجـــرانت بـــتـــــا رو بـــــر زوالـم

منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا    پريشــان گشته شد يكبـــاره حـالم

سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده كردم    دعــــايي بهــــر آن دلـداده كـــــردم

زحسرت ساغر چشمانم‌ای دوست    لبـــانت یکســـره از بــــاده كــــردم

دلا تــا كـــی اسيـــر يـــاد يـــــــاری    ز هجــــر يــــار تـــا كــی داغـــداری

بگــو تـــاكــی ز شــوق روي ليـــلی   چـــو مجنـــون پـــريشــان روزگـاري

پـــريشـــانم پــريشـــان روزگــــــارم    مــن آن ســرگشته ي هجــر نگارم

كنــــون عمـــريست بـا اميد وصـلت    درون سينـــه آســـــايــش نــــدارم

ز هجـــرت روز و شـب فــريـــاد دارم    ز بيدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم

درون كوهــســـار سيـنـه ی خــــود    هـــزاران كشـــته چـون فـرهاد دارم

چـــــرا اي نــــازنيــنم بـــي وفـــايي   دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــايـی

چــــرا آشـفــته كــــردي روزگــــــارم   عـــزيــزم دارد اين دل هـــم خداي                         

                             عزیزم دارد این دل هم خدایی

                                      

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 7:55 توسط الهه_و |



صدشکرکه این آمد

و

صد حیف که آن رفت

عید بر شما مبارک

و

التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 15:53 توسط الهه_و |



 

گفتم كه خدايا غم دل با كه بگويم

گفتا كه عزيزم، درمان تو با من

گفتم كه خدايا از لطف تو مردم

گفتا كه مريضي ،درمان تو با من

گفتم كه خدايا راهت چه عجيب است

گفتا تو غريبي ،درمان تو با من

گفتم كه خدايا صبر از دلم من رفت

گفتا  به طريقي ،درمان تو با من

گفتم كه خدايا مردن به از ين است

گفتا كه تو مردي، درمان تو با من

گفتم كه خدايا من عاشق اويم

گفتا كه تو ،معشوق، درمان تو با من

گفتم كه خدايا سيلي زده اندم 

گفتا كه اسيري ،درمان تو بامن

گفتم دگر امشب درمان بده دردم

گفتا كه سكوتي ...

روح ملكوتي ...،

در روضه ي جانان ...،‌

مشتي صلواتي... ،

سجاده ي عشقي...،‌

تسبيح وركوعي ....

در كوچه ي جوشن ...

درمان شده دردت... احياي تو با من ....

 

                                               ازالهه وحيدي

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 3:26 توسط الهه_و |



 

سه پنج روزه که بوی گل نیومد

صدای چهچه بلبل نیومد

روید از باغبون گل بپرسید

چرا بلبل به سیل گل نیومد

گلی که خم بدادم پیچ و تابش

به آب دیدگونوم دادم آبش

روید از باغبون گل بپرسید

چرا بلبل به سیل گل نیومد

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 22:6 توسط الهه_و |



 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 1:3 توسط الهه_و |



 

 

دلبرم عزم سفر کرد خدارا یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 1:4 توسط الهه_و |



اشعاری که وقتی در غم از دست دادن حسین مهربانم گریه میکردم

مادرم میخوند و با من گریه میکرد که تنها نباشم:

 

دل از دلبر جدا کردی و رفتی

توکل بر خدا کردی و رفتی

سر راهم دوتا شد وای بر من

رفیق از من جدا شد وای برمن

سر راهت نشینم فال بگیرم

اگر قاصد بیاد احوال بگیرم

اگر قاصد نیاید چون کنم من

درین دنیا نگا بر کی کنم من

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 1:3 توسط الهه_و |



سپس امام حسین علیه السلام به سوی آنچه خدایش فراخوانده بود رهسپار شد

تا در راه ،فرزدق شاعر آن حضرت را دیده سلام کرد و گفت :

ای فرزند رسول خدا چگونه به کوفیان دل می بندی با اینکه پسر عمت مسلم بن عقیل

را کشتند ؟

دیدگان امام علیه السلام اشکبار شده و فرمود:

خدا مسلم را رحمت کند ، او به سوی آسایش الهی و ملکوت عطر آگین و بهشت

و خشنودی خدا رخت بر بست . او تکلیف خود را انجام داد و هنوز تکلیف ما باقیست.

سپس امام علیه السلام این اشعار را سرود:

فإن تکن الدنیا تعد نفیسة      فإن (فدار) ثواب الله أعلی و أنبل....

اگر دنیا ارزشمند به شمار می آید ، پاداش خداوندی برتر و شریف تر است

و اگر بدنها برای مرگ پدید آمده اند، پس در راه خدا با شمشیر کشته شدن بهترین است

و اگر روزی آدمیان به تقدیر الهی تقسیم گشته است پس در طلب آن آزمند نبودن زیباتر است

و اگر گردآوری ثروت دنیا برای واگذاردن است ، پس چرا آدمی در انفاق آن بخل می ورزد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 20:11 توسط الهه_و |